بعضی شعرها و نوشته ها اونقدر قشنگ هست و اونقدر حس خوبی از خوندنشون داشتی که اسمشو میگی بهترین شعری که تو سال ۸۸ خوندم .
پابلو نرودا یکی از خلاق ترین و با سوادترین شاعرایی که تا حالا دیدم و وقتی شعرش با ترجمه احمد شاملو باشه دیگه بی انصافیه که نگی بهترین شعر سال ۸۸ برای من نبوده .
گذشته از اینکه خیلی معانی قشنگی داره هر بار که می خونمش انرژی و جسارت پیدا می کنم و با خودم می گم نباید طوری زندگی کنم که به آرامی آغاز به مردن کنم خوندن این شعر منو خیلی خوشحال می کنه و یاد زندگی از نزدیکانم می افتم که نخواست به آرامی شروع به مردن کنه و برای باورهاش جنگید .
به آرامی آغاز به مردن مي كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
به آرامی آغاز به مردن مي كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.
به آرامي آغاز به مردن مي كنی
اگر برده ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
تو به آرامی آغاز به مردن مي كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي كنند،
دوری كنی . .. .،
تو به آرامی آغاز به مردن مي كنی
اگر هنگامی كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي ات
ورای مصلحت انديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن!
"پابلو نرودا ،ترجمه از احمد شاملو"
***
شاید قسمتی از قشنگ ترین خاطرات زندگیم با دوچرخه آبی متالیکم رقم خورده ، صبح های زود ی که مه پایین بود و خیابان های خلوت و آروم شهر رو تو آغوشش می گرفت ، آدم هایی که زیر پتو در خواب ناز بودند خبر از دخترکی با آرزوهای کوچک و بزرگی که رکاب می زد نداشتند .
گاهی می خندیدم گاهی اشک می ریختم کسی چه می دونست اشک هامو باد با خودش می برد کسی چه می دونست خنده هام تو مه محو می شد کسی چه می دونست .
همه در خواب بودند کسی از دخترک خبر نداشت ، نفس هام به شماره می افتاد ولی همچنان رکاب می زدم رکاب زدنم برایم خیلی معنا داشت این که هر چیزی که بخوای تو هر مکانی که باشی فقط کافیه که بخوای و براش تلاش کنی همین . در حال عبور خونه های سفید و سیاهی که در خواب بودند رو نگاه می کردم به آدم ها و لحظه هاشون فکر می کردم آرزو می کردم که خوشبخت کنار هم باشند ، حس گرم خانواده و شادی و آرامش کنارشون بهترین هدیه خداست .
بعضی روزها بارون می اومد و من همچنان می رفتم لباسهام کم کم از نم بارون سنگین میشد و زمین خیس رکاب زدن رو سخت تراز قبل می کرد ولی به همون اندازه هم هیجان انگیز تر میشد .دوچرخه آبی متالیکم شریک تمام روزهایی بود که عاشق شده بودم شاد شاد بودم و دزدکی می خندیم دوچرخم شریک همه لحظه هایی بود که تو کنارم نبودی و من تنها رکاب می زدم .
دلم براش تنگ شده احساس می کنم باید با هم باشیم ساکت و بی صدا .
دخترک دیگه بزرگ شده با آرزوهای جدید و دنیای جدید ولی باید بره سراغ شریک دلتنگیها و شادی هاش برای یادآوری خیلی چیزها . در انباری رو باز می کنم دوچرخم لبخند میزنه نگاش می کنم منم لبخند می زنم و می گم سلام .
باید دوباره رکاب بزنم .
پ.ن : امروز یه هدیه خیلی قشنگ گرفتم که خیلی برام عزیزه خیلی دوسش دارم شاید پنجاه بار نگاهش کردم مرسی گلم.
آدم ها وقتی بارون می آد واکنش های مختلفی نشون می دن دقیق شدن تو واکنش های ادما تو این وقت ها خیلی جالبه به نظر من .
از کلاس که اومدیم بیرون آسمون رعد و برقی زد نگاهم به روبرو بود یه دفعه دیدم بدون اینکه بارون بیاد 3 تا چتر باز شد سرمو بالا گرفتم و چشمامو بستم چه هوای خاصی بود باد به مردمک چشمام می خورد و خنک می شد.
آسمون رعد و برق بعدیشو زد و نم نم بارونشو شروع کرد دیدم بچه ها تند تند راه می رن که پناه ببرن به جاهای امن سرمو بالا گرفتم و دوباره به آسمون نگاه کردم قطره های بارون به صورتم می خورد.
وای خدا انگار آسمون عاشق شده بود چه بارونی می اومد دوستم شلوار دم پا گشادشو کشیده بود بالاتر که خیس نشه اون یکی تو بارون آینه تو دستش بود آینه ش خیس خیس بود ولی اون با مهارتی که داشت خودشو داشت نگاه می کرد .
پسرها با یکی از مسئولین فوتبال بازی می کردن و اهمیتی به بارون نمی دادن ، بعضی از چترها دو نفری شده بود بعضی ها دستشونو تو جیبشون کرده بودن و تنهایی زیر بارون می رفتن بدون هیچ حرفی و هیچ همراهی ، بعضی ها جیغ و داد میکردن و دنبال پناهگاهی بودن ، 2 نفرو دیدم که ذرت مکزیکی می خوردن و می خندیدن ، بعضی ها سرشونو برده بودن توی چترهاشون انگار اونجا یه پناهگاه بود برای تنهایی هاشون ،دیدم یکی که تو شرشر بارون چتر داشت چترشو بست و قدم هاش آروم تر شده بود با خودم گفتم شاید یاد یه خاطره بارونی خوب افتاده که چترشو بست ،دوستم غمگین بود یاد خاطرات چند سال دوستی و خاطرات خوبش افتاده بود و می گفت یعنی اونم ممکنه زیر بارون یاده من بیفته ؟
بعضی ها دنبال دوست یابی بودن زیر بارون انگار ورژن جدید تریه و شاید یه تنوعی باشه ، یه نفر سیگار می کشید اونم با احساس تمام شاید بوی سیگار و خاک بارون خورده دیگه آخر دنیا باشه ، یه دختری سوار سانتافش شد و رفت یه دختری نگاهش زیر بارون یخ زده بود و هیچی نمی گفت اما وصف حال من مثل همه روزهای بارانی لبخندی بود که به لب هام نشسته بود و نگاهی به دورها که بیایی .
با تمام خستگی و بعد از گذراندن ساعت ها کلاسهای سخت تو راه بازگشت به خونه با خودم گفتم چقدر خوبه که یه اتفاق جدید بیفته وقتی به خونه رسیدم .
در خونه رو که باز کردم با کفشهای یه غریبه روبرو شدم خوشحال شدم که شاید یه مهمون پر انرژی امشب مهمون ماست و منو از این حال و هوای ریاضی در می آره اما درو که باز کردم فقط تونستم بگم سلام و به اتاقم برم.
مهمونمون کسی بود که توانایی داره بیست و چهار ساعتو نق بزنه و شکایت کنه ،کسی که خودشو بدون نقض می بینه و مدام داره شکایت می کنه هر چیزی غیر از خودش ،خدارو شکرکردم که سالی چند بار چشمامون به دیدنشون روشن نمیشه ،الان که دارم این پست رو می نویسم به ادم هایی فکر می کنم که دائما دارن نق می زنن که شوهرم این جوری ، خانومم اونجوری ، شرایط جامعه بده این گرونو اون گرونه ، مادر شوهر و کاکتوس فرقی زیادی با هم ندارن، سبزیش خوب نبود ، هوا بد بود ، بچه ام باز سرما خورده بود ، از صبح تا شب دارم جون می کنم ، ماهواره پازیت داره ، بارون نیست که تگرگه همه چی رو خراب کرد ، بیمارستان ها خیلی بده آدم سالم میره تو مریض می آد بیرون خدا رحم کنه که دکتر با زنش دعوا نکرده باشه وگرنه یه قیچی چیزی تو شکمت جا می ذاره ، این ساعت ها رو چرا همش جلو عقب می کنن مگه بیکارن ، پسربزرگ ترم یه دختری رو می خواست کلی باهاش صحبت کردم و خدا رو شکر بلا ازمون دور شد ،مگه تو این سن آدم باید عاشق بشه ؟ بدبخت میشد بهتر که نذاشتم خودمون ازدواج کردیم کجا رو گرفتیم ....
خدای من چرا بعضی از بنده هات اینجورن ؟ چطور می تونن این همه قشنگی رو نبینن حتی میشه از نگاه کردن به آدم های توی خیابون و محبت هاشون به همدیگه انرژی گرفت ، چطور میشه همه چیزو نادیده گرفت و با این حرف ها آدم چطوری می تونه بگه منم بنده توام؟ تویی که این همه قشنگی و کارای بزرگم در مقابل نگاهت کوچیکه چه برسه به این حرف ها .
مهمون امروزمون یه نمونه از هزاران آدمی بود که همین نزدیکی ها دارن زندگی می کنن و شاید خودمونم جزء یکی از همونا باشیم که اگه اینجوری باشه واقعا باید برای خودمون متاسف بشیم .
بعضی ها اعتقاد دارن که بعضی نژادها خوبند یا سری بد این جور آدم ها هم عجیب و غریبن خیلی دلم می خواست به این جور آدما بگم که آب و هوا روی انسان بودن آدم ها تاثیری نداره ، به قول شازده کوچولو ما آدم بزرگا راستی راستی عجیبیم .
پ.ن :
آه ای پروانه ی کوچک درونم
رویایت چیست
وقت بال زدن
***
در و دیوار دنیا رنگیه خدا دنیا رو با عشق رنگ کرده پس همه ی رنگ هاش رنگ عشقه ، این رنگ همیشه تازه اس و هیچ وقت خشک نمیشه .
از هر طرف که رد بشی لباست به گوشه ایی از اون می گیره و رنگی میشه ، اما کاش ما آدما اینقدر محتاط نبودیم و به خودمون اجازه می دادیم که باشادی راه بریم و بی پروا لباسمون رنگی بشه .
میگن خدا کسی رو بیشتر دوست داره که لباسش رنگی تره .
دوست دارم لباسم با حضور تو هیچ جای سفیدی نداشته باشه وقتی با توام دوست دارم روی رنگ ها تند تند راه برم و به هیچ چیزی فکر نکنم .
بیا دستمو محکم بگیر بیا رنگی تر باشیم .
پ.ن : عکس از پشت صحنه فیلم نقاب های شیشه ایی به کارگردانی مریم کریمی .
بعضی وقت ها خیلی حرف داری که بزنی ولی دلت می خواد سکوت کنی این روزهای زندگی من هم جزء این دسته از روزها بود این روزها رو آدم های اطرافم دقیق شدم به زندگی های عجیب و غریب و در عین حال شبیه به هم ما آدم ها .
یه سفر هیجان انگیز داشتم که کلا نگاهمو به خیلی چیزها عوض میگن بسیار سفر باید تا پخته شود خامی ، واقعا درسته این سفر برای من یه سفر مقدس بود گرچه شاید به ظاهر جای مقدسی نرفتم ولی موقع برگشت یه کوله بار پر از فکرهای خوب با خودم داشتم ، روز سوم سفرم بود که یه چیزی که خیلی دوست داشتمو گم کردم و خیلی ذهنمو برای پیدا کردنش آزار دادم جالبه که هر چقدر می گشتم انگار ازش دورتر میشدم روز بعد کلا وابستگیمو بهش از دست دادم و گفتم مهم نیست و تا آخر سفر به این فکر کردم که وقتی برگشتم خیلی از چیزهایی که سالهاست تو اتاقم نگه داشتمو از خودم دور می کنم وابستگی به هیچ چیزی جالب نیست چه برسه به اشیاء با این فکر تا آخر سفر خیلی خوش گذروندم و پگاه جدیدی شده بودم خیلی از چیزهای مهممو با خودم این طرف و اون طرف نمی بردم و تو هتل می ذاشتمشون چند روزی گذشت تا موقع برگشت کاپشنمو که پوشیدم طبق عادت همیشگی دستمو بردم تو جیبش و جایزه این فکرهای خوبمو گرفتم چیزی که گم کرده بودم تو جیبم بود .
رها بودن از همه چیز خیلی خوبه البته این رها بودن به معنای فراموشی نیست به معنای وابسته نبودنه.
دارم به این فکر می کنم که چقدر موضوع برای نوشتن پست هام دارم تاخیر این روزها جبران میشه چون با انرژی برگشتم .
پ.ن :
اى مسافر جاودانه
رد گامهایت را
در ترانههايم خواهى يافت
زیبای مهربانم
بیا رها باشیم
فارغ از دلبستگی ها
رکاب بزنیم
بیا در حصار قاب این دنیا
پنجره ایی بسازیم رو به خانه ی خدا
بیا برسیم به انتهای زمان
آنجا که آرزوهایمان بادبادک وار به اوج می رسد
فالگیر خودش گفت
آخر دنیا به هم می رسیم !
***
این روزها همه ی اطرافیانم به مدل های مختلفی دلشون گرفته یه حس عجیبی دارن ،خیلی جالبه انگار همشون یه جورایی خیلی شبیه هم شدند حتی اگه سعی کن با ژست ها و قیافه و کارهای مختلف متفاوت باشن این روزها کنارم می شینن و درد و دل می کنن و منم بعضی وقتا با غرغرهاشون همراه میشم و بعضی وقت ها می شم سنگ صبور .
آدم های اطرافم این روزها همه یه جورایی مثل شخصیت کتابهایی شدند که یه دورانی اونا رو زیاد می خوندم شاید خودم خیلی بیشتر از همه اونا شبیه قصه ها شدم ولی شاید همیشه هر قصه ایی رو نشه ننوشت ولی وسوسه شدم که زیاد تر از قبل بنویسم کلی ورق های سفید هر شب تو اتاقم می بینم که صبح اون روز سفید بودن میان آدم ها بودن رو دوست دارم و احساس کردن دلتنگی هایی دخترانه خودمو و نقطه های مشترک پیدا کردن میان دلتنگی هامون
سفرم یک هفته عقب افتاد مامان میگه نباید تو بعضی موضوع های عجله کرد شاید تاخیر تو سفر به صلاح باشه لبخند می زنم و سرمو به نشونه تایید تکون می دم و با خودم میگم چقدر خوبه که آدم ها به بعضی چیزها باورداشته باشن
پنجره رو باز می کنم بوی پاییز می آد چشمامو می بندم و با خودم میگم خدایا کمکم کن این سفر برام سفر خوبی باشه احساس می کنم این سفر برام یه شروع جدیده یه سفر متفاوت بعضی وقت ها باید رفت .
یه چند سالی هست که این فکر به سراغم می آد که اگه بگن برای باقی روزهای زندگیت فقط بتونی یه آرزو کنی از خدا چی بخوام ؟
راستش کم کم دارم به جوابش می رسم خیلی جواب ها رو پیدا کردم ولی یه کم که رفتم تو زندگی جلوتر دیدم جوابی که دارم دلمو راضی نمی کنه راستش یه مدته یه حسی اومده تو دلم که احساس می کنم جواب سئوالو پیدا کردم .
پنجره رو می بندم بوی بلال سرخ شده تو خونه پیچیده مامانمو می بینم مثل همیشه مهربان و با دست های پر .
پ.ن :
دلتنگ دیدنت هستم

زندگی برای من تا حالا اینجوری بوده که هر چند وقت یکبار می آد جلوم می ایسته و میگه پگاه این سطل زباله رو می بینی زود باش پدالشو فشار بده تا درش باز بشه حالا اخلاقای بدتو بریز توی سطل . بعد من می گم چه حرفا مگه من اخلاق بدم دارم ؟ می خنده و میگه آره همون چیزایی که الکی واسه خودت مهمشون کردی وبعضی وقتا خودتو و دیگرانو آزار میدی که اونا رو اجرا کنی همون چیزایی که اگه نداشته باشی شاد ترو بهتر و ساده تر زندگی می کنی
بعد من چشمامو می بندم و فکر می کنم که واقعا چرا به بعضی چیزا و الگوها اینقدر محکم وصل شدم وقتی به اونا اعتقادی ندارم ؟ یا انجامشون خوشحالم نمی کنه یا چرا بعضی وقت ها فکر نمی کنم حرفی که میزنم صد در صد بهترین نیست .
چشممو که باز می کنم زندگی منو تنها گذاشته می خندم چون فهمیدم که خوبی و بدی همیشه اونطوری که تو ذهن ماست معنی نمیشه همه چیز زندگی اونطوری که ما با چشمامون می بینیم نیست و شاید واقعیت خیلی بهتر از دغدغه های الکی ماست یا بعضی چیزها رو زیادی به خودمون سخت می گیریم .
این بار پدال سطل زباله رو محکم تر از دفعات قبل فشار میدم ...
این روزها که می گذره هر روز دارم جوون تر میشم نه نه اصلا شوخی نیست من یا هر کسی دیگه ای که تو این دنیااگه از ته دل روزی چند بار بخنده پیری به سراغش نمی آد حتی اگه چند تا تار موی سفیدم وسط موهاش پیدا کنه ولی بازم شاد و جوون می مونه .
همه ی چیز خوشرنگ تر و شاد تر از قبل شده نمی تونم انکارش کنم وقتی تو خیابون راه می رم سعی می کنم خندمو از رهگذرا پنهون کنم بعضی وقتا فکر می کنم چقدر بد می شد اگه ما آدم ها می تونستیم بفهمیم که هر کسی تو هر لحظه داره به چی فکر می کنه فکر شو بکن وقتی امروز از ته دل خندیدم اگه کسی می دونست برای یه موضوعی مثل یه حرکت شیرین و غافلگیر کننده از یه بچه کوچولو به اسم حسن دارم می خندم حتما می گفتن پگاه دیوونه ست ولی بعضی خاطره ها ممکن نیست از یاد آدم پاک بشه یکیش همین قضیه ی حسن کوچولو .
ترم جدید شروع شد و باز این واحد های نه چندان شیرین ریاضی به استقبالم اومدن ولی می خوام این ترم سعی کنم دوسشون داشته باشم مثل اینکه اتفاق های کمدی زیادی این روزا جلوی چشمام اومده یکیش همین استادمون که تکیه کلامش عجیب ترین کلمه ی بود که ممکنه از یه استاد شنیده بشه تکیه کلامش اینه : چه بامزه !
تمرینو که حل می کنن دانشجوها یه راه حل اونا می خنده و میگه چه راه حل بامزه ایی ، دیروز عجیب ترین استفاده رو از این کلمه کرد چه هوای با مزه شده این روزای پاییزی . خوب اینم یه جورشه اینم یه جور تنوع شخصیتی بین این همه استاد تکراری که فقط به زنگ موبایل حساسیت نشون می دن و به پچ پچ های دانشجوهای دختر و پسر .
یه سفر در پیش دارم و براش هیجان دارم چون احساسم اینه که خیلی خوش می گذره حتما از خاطراتش می نویسم به قول یکی از دوستام این روزا هم خاطره میشه این پست های منم یه روزی خاطره میشه و دوستشون دارم یه حس مادر فرزندی قشنگیه .
پ.ن :
بخند و يادت نرود
روي خنده هات
به هر نگاه گرسنه اي
مي تواني سيبي تعارف کني
(علی اسداللهی)
***
