تبليغاتX
دل نوشته های پگاه
یکشنبه پنجم فروردین 1386

دوستای همراه دل نوشته های من:
 اومدم بگم که هر اومدنی یه رفتنی داره آدما میرن (می میرن) چه برسه به وبلاگ و دل نوشته .....
من تا یه مدت كم دیگه برای همیشه میرم
گر چه برام سخته ولی خب سعی می کنم کنار بیام !
یه زمانی دل نوشته هام جای امن و راحتی بود جایی که هر چیزی که توي دلم بود واقعا راحت و بدون فیلتر می نوشتم ولی حالا دیگه نمیشه!
خيلي ها توی این مدت ، دوست من بودن -----دوستای خوبی پیدا کردم . نسیم و ندا و شمیم ونغمه دوست داشتنی هرگز فراموشتون نمی کنم.
ولی این یه طرف داستان بود خیلی ها منو اذیت کردن تو این چند سال هم منو هم دوست خوبمو...
خب من شرمنده ام ولی دلیل وجود این وبلاگ این نبود که من کسی رو آزار بدم این جا جایی بود که من از تنهایی در می اومدم وبا نوشتن به آرزویی دیرینه خودم نویسندگی نزدیک تر می شدم و این باعث شادی من بود -----چون این وبلاگ یه هدیه بوداز طرف پسر خاله ام  بودهمیشه سعی کردم خیلی خوب ازش نگهداری کنم ،کم کم دیدم دارم با نوشته هام زندگی می کنم برای این که همه دوسش داشته باشن همیشه ساعت ها وقت می ذاشتم که پست هام خوب از آب در بیاد .
ولی دیگه باید رفت این وبلاگ جایی بود که من تنهایی هامو پر می کردم و جایی که آرامش داشتم ولی حالا همین وبلاگ آرامشو ازم گرفته .....
چند وقته می خوام این پست رو بنویسم ولی گفتم پگاه یه کم دیگه بمون ، و چند روزه بازم آرامشو ازم گرفتن ......
الان که این پست رو می نویسم فقط یه جا توی این دنیا هست که توش خیلی آرومم می خوام برم اونجا جایی که بوی خوب خاطره میده و گرمای محبت ........
می خوام برم و فقط نفس بکشم و زندگی کنم .....
شاید یه روزی یه جایی دیگه دل نوشته های پگاهو دیدید البته منظورم وبلاگ یا وب سایت نیست ،شاید دل نوشته هام از این به بعد روی کاغذ بیاد به شیوه سنتی تا روی دنیای مجازی و ناامن اینترنت !
امیدوارم سال خوبی داشته باشید و به آرزوهاتون برسید .
(پگاه)
0
0
0
خداحافظ دوستای خوبم و خداحافظ دل نوشته هام...

نوشته شده توسط پگاه امینی در 21:35 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه یکم فروردین 1386
به امید سالی شاد....

خب مثل اینکه جدی جدی عید اومد!
پس منم باید جدی جدی عیدو تبریک بگم!
برای همه آدمای دنیا به خصوص دوستای خوبی که دل نوشته های منو می خونن فقط یک آرزو دارم تو سال جدید و اونم اینه که:
هر جای این دنیا که هستند فقط شاد باشن و خنده هاشون از ته دل باشه نه مصنوعی و با حساب و کتاب!!

۰

۰

۰

نوشته شده توسط پگاه امینی در 14:30 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385
شبی که صبح شد......

شبی که صبح شد......

پنج بار تایپ کردم اما نشد ادامه بدم نمی دونم چطوری باید بنویسم ،چطوری بگم که با دل من چی کردی -----
می دونی دیشب خیلی دلم ازت گرفته بود ولی وقتی با "گلم "دردو دل کردم آروم شدم والان خیلی بهترم اصلا انگار یه دفعه همه کینه ی که از تو داشتم از دلم بیرون رفت -----خوبی های "گلم" بدی های تو رو از دلم بیرون برد ولی خیلی سخت کنار اومدم می فهمی ،خیلی سخت!!
 واقعیتش اینه که دلموشکستی، خیلی سخت!
چشمای خوش رنگت الان دیگه رنگی نداره !
امشب به آیینه نگاه کن و ببین کجاست اون آدم قدیمی !!!
فقط کاش یه روزی تو چشمای منم نگاه کنی و بگی چرا؟ همین ....
دیگه همه چیزو فراموش کردم ،فراموشی هم حس خوبی داره ---
توی این چند روز بهترین دوستام بدون اینکه شاید ناراحتی هامو بدونن نشونه هایی به من دادن که فهمیدم اونا واقعا یه دوستن --اولین نشونه رو" مرجان " به من داد یه شعره کوتاه :
انگار کسی به فکر ماهی ها نیست
سهراب ، بیا که
آب را گل کردند

خیلی به موقع این شعر به دستم رسید واقعا حرفه دلم بود آب گل شده بود و من مطمئن بودم که بعضی وقتا، آب هیچ وقت زلال نمیشه ،همیشه گل آلود می مونه !!!!

اما نشونه بعدی که خیلی فکرمو عوض کرد به جزء تمام حرفای عزیزی که به من زدی این جمله بود که دیشب برام نوشتی:

تو این زمونه فقط باید از کنار دوستات رد بشی!!! .......

راست می گفتی---
 شب  ،خیلی به این جمله یی که گفتی فکر کردم احساس کردم این نیز می گذرد ،شاید آب زلال نشه ولی میشه به کنار چشمه دیگه ایی رفت نه؟

صبح وقتی بود که نگاهت بقیه حرفارو زد ------------
"نینا وسایلی" آخرین نشونه بود برای اینکه فراموش کنم به من چی گذشته بود برام نوشته بود :
چنین گفت زرتشت:
که سوزانید بدی را در آتش
تا از آتش
بیرون آید نیکی
چهارشنبه سوریت مبارک پگاه !

دیگه جایی برای کینه نمی موند باید امشب از روی آتش بپرم و بدی هایی که تو دلمه رو بسوزونم ..........
اما حالا عزیز دلم ، "گل "من ،مطمئن باش فراموش کردم همه ی بدی هاشو با کمک تو و این همه نشونه ----
همیشه
 دوست دارم .
0
0
0

نوشته شده توسط پگاه امینی در 14:39 | | لینک به این مطلب
شنبه نوزدهم اسفند 1385
قاصدک آمد و رفت
قاصدک آمد و رفت

قاصدک آمد و رفت
نه کلامی
نه پیامی
در سکوت آمد و
چرخی زد و رفت
در افق پنهان شد
قاصدک آمد و رفت
لیک ،
ما
همچنان منتظریم

****

چند روز پیش یه قاصدک دیدم عجیب بود چون تو این فصل قاصدکی نیست ولی اون روز یه قاصدک دیدم گذاشتم کف دستم و یه آرزو خوب کردم---باورم نمیشد که فردا صبحش به آرزوم رسیده بودم!! --و فهمیدم که زندگی ساده تر از اونیه که ما فکرشو می کنیم ---یاد اون روزی افتادم که تو قطار قاصدک دیده بودی یادته؟ چقدر منو اون روز خوشحال کرده بودی ---این هفته هفته خیلی خوبی بود به چیزای خیلی قشنگی رسیدم --و خاطرات قشنگی هم داشتم----هم تنها ،هم با دوستام----چند هفته بود که اصلا نمی تونستم بنویسم ،قاصدک یه نشونه بود برای نوشتن دوباره ،این ماه اسفند هم ماه عجیبیه،هم قشنگه هم یه کم دلهره توشه دلهره اینکه یه ساله دیگه داره می ره و می خوام بدونم  واقعا چطور گذشت ؟من این روزا دارم خیلی خودم فکر می کنم و به چیزایی که تو این یه سال برای من اتفاق افتاد ---یه جورایی خونه تکونیه واسه من ---حس غریبی دارم --شاید تو نوروز بنویسم این خاطراتمو......
 

نوشته شده توسط پگاه امینی در 15:56 | | لینک به این مطلب
یکشنبه سیزدهم اسفند 1385
سیاه .......


اين شعر کانديداي شعر برگزيده سال 2005 شده
توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي داره

This poem was nominated poem of 2005
Written by an African kid, amazing thought


When I born, I Black, When I grow up, I Black
When I go in Sun, I Black, When I scared, I Black
When I sick, I Black, And when I die, I still black
And you White fellow
When you born, you pink, When you grow up, you White
When you go in Sun, you Red, When you cold, you blue
When you scared, you yellow, When you sick, you Green
And when you die, you Gray
And you call me colored

وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم،
وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم،
وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم...
و تو، آدم سفيد،
وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي،
وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي،
وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي،
و وقتي مي ميري، خاکستري اي...
و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟

                           ***

نوشته شده توسط پگاه امینی در 15:2 | | لینک به این مطلب
جمعه یازدهم اسفند 1385
همه مون یه اندازه ایم !

به هر حال همه مون یه اندازه ایم
وقتی چراغ ها رو خاموش می کنیم!
چه غنی عین یه سلطان
چه فقیرعین گدایان
هر دو مون یه اندازه ایم
وقتی چراغ رو خاموش کنیم
 قرمز باشیم ،سیاه یا نارنجی
زرد باشیم ، یا سفید
همه عین هم می مونیم
وقتی چراغ رو خاموش می کنیم
خب شاید این راهش باشه که 
همه چیز رو به راه بشه
شاید این راهش باشه که:
خدا دستی برسونه و
همه چراغ ها رو خاموش کنه!!!!!

   

              ***

شعری زیبا در پاسخ به این پست:

اگه شب اومده چشماتو بگیره از دلت
شب و تاریکی رو آیین هزاره ها نبین
اگه حتا رو سرت شمشیر شب چنبره زد
وایسا رو پاهاتو با هیچ قیمت از پاهات نشین...
خوبی ها اگه میخوای بیان چاره ش تاریکی نیست
نوره که خاطره ی خدا رو روشن می کنه
ممکنه تو تاریکی بدی ها رو جا بذاری
اما روشناییه که ظلمو از جا می کنه ...

شاعر:(امید ایران مهر)

نوشته شده توسط پگاه امینی در 10:54 | | لینک به این مطلب
سه شنبه هشتم اسفند 1385
سنگ نمی شوم!!
 

نه اولش پیداست
و نه آخرش
با این همه
باید تا آخرش بروم
بگذار بنشینم و
نفس تازه کنم
نترس
تصمیم من عوض نمی شود
به سنگی بدل نمی شوم
که کنار راه افتاده باشد
نترس
هر طور شده این راه را تا آخر می روم ...

*********

(شاعر:علی کورچایلی)
                     

نوشته شده توسط پگاه امینی در 16:17 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه دوم اسفند 1385
دوباره گم می شوم

تنهايي های امروز عصرم را با خوردن قهوه،کیک شکلاتی،پفک،بستنی 
،شير موز----و ديدن یه فیلم بدون سانسور قشنگ پر کردم البته نه تنها ،عصر خوب و خوشمزه اي بود!! چند روزه یه حس عجیبی دارم مثل آدمی شدم که چيزی گم کرده و منتظره هر لحظه  خبر پيداشدنشو بشنوه ،يا دانشجویی که مشروطی بودنش حتمی شده ولی منتظر  معجزه است و هنوز دست از سر ماشین حساب بدبختش برنداشته و مرتب معدل  می گيره --- يا شايد مثل روزای قبل کنکور که فکر می کردم با قبولی  من تو کنکور تمام مشکلات دنیا حل میشه ولی بعدش فهميدم خیلی چیزای مهم تری از کنکور توی زندگی من هست روزهای خوبی که مثل همین بعد از ظهر امروز خوب و خوشمزه و عزیز بود و حالا بعد از گذشت چند سال تازه فهمیدم که چه روزهای مقدسی بودن-----دلم مسافرت می خواد حالم شده مثل یه ماهی که روی ماسه هاس و بوی دریا رو حس می کنه و یه دست مهربون می خواد که فقط یه کم اونو اون ورتر ببره تا بره موج سواری!!!امروز نوشین و دیدم تو دانشگاه ازم خداحافظی کرد فارغ التحصیل شده بود یه دفعه با وجود اینکه پيشش بودم دلم براش تنگ شد یعنی دوباره میشه که خاطرات خوبمون تکرار بشه ؟یه حاله عجيبی دارم من امشب !!!
انگار دلم برای همه آدمای دنیا تنگ شده حتی اونایی که هیچ وقت ندیدمشون !!!
راستی امروز نون چایی هایی که هدیه گرفته بودی یه کم عجیب بودن هم تعدادش هم طعمش ! اونم از کسی که فکرشم نمی کردیم !!!
طعم خوبشون یادم نمی ره بوی خاطره میدن الان برای من!
 خاطره های "با تو" طعم خوبی دارن همیشه.
داشتم یه دفتر قديمی رو می خوندم که اين شعرو دیدم :

این بار هم که
تاول پاهایم خشک شود
دوباره عاشقت می شوم
دوباره راه می افتم
دوباره گم می شوم

قبلنا زیاد از این شعر خوشم نمی اومد ولی حالا خیلی !! آخه تازه فهمیدم منظورش از تاول پاهاش چی بوده!!

نوشته شده توسط پگاه امینی در 22:38 | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385
کاش این پست رو خودشم بخونه!
 

مادر بزرگ! دلم گرفته !
مادر بزرگ ،امروزبازم یه داستان تلخ دیگه شنیدم، ترسیدم ، باز چشمام تر شد اما مثل همیشه فقط سکوت کردم ----داستان تلخ بود و سیاه.
دو سالی هست که هزارتا داستان سیاه شنیدم و سکوت کردم .
کاش توی این دو سال از بین هزار تا داستانی که شنیدم فقط یکیش سفید بود ،یکی بوی عشقه تو و بابابزرگ رو داشت ،رفتم،گشتم،ندیدم،و برگشتم !
چقدر آخه؟ تا کی؟ چقدر از دوستام ،سیاه شدن و آخرسر خط خوردن و رفتن تو تاریکی و تنهایی خودشون .
یه مدت پری بودن بعدش حتی( پَر)ی هم نبودند ! حتی یه پَر!
آخه پری های تازه جای اونا رو گرفته بودن ،پری های تزئینی و ثروتمند تر ،پری های هر جایی بهتر!
اونا دیگه سیاه و خط خورده بودن اونا دیگه نبودن ---اونا دیگه رفته بودن!
بودم ،و دیدم و خنده هاو گریه هاشونو----اولین پری که سیاه شد دختر همسایه بود آره همبازی بچگی هام یادته– همبازی ظهرهای گرم تابستان تو کوچه، لی لی---همبازی شبای خنک زیر پشه بند رو پشت بوم---
مادر بزرگ! امروز دلم ترک خورد اما سخت تر و وحشتناک تر از همیشه آخه این داستان وحشتناک تر بود آخه توی این داستان کسی که خط می خورد لیلی نبود مجنون بود!
مجنونو من می شناختم ---آخه مادر بزرگ اون قبلنا کسی نبود که الان تو داستان بود !
مادر بزرگ! می دونم نگفته می دونی که دلم چه حالی داره ،انگار یه چیزی ته دلم نیست ---انگار یه چیزی گم کردم !
کاش منم تو اون روزایی متولد شده بودم که تو و بابا بزرگ عاشق هم شدید آره همون موقع که صورتت گل انداخت وقتی گرمای دست بابابزرگو برای اولین بار تو دستت حس کردی و مطمئن بودی که این گرما همیشه فقط" برای تو" می مونه و تونستی قلبتو تو اون لحظه فقط به خاطره "مرد بودن "بابابزرگ ،برای همیشگی بودنش ،برای همیشه به اون بدی و بخندی—
کاش منم تو اون روزا بودم  روزایی که مرد بودن و زن بودن افسانه نبود و تو راستی راستی عاشق بابابزرگ شده بودی ---تو سفید بودی، دامنت بوی گلای باغو میداد ---گفته بودی شش سال منتظربابابزرگ بودی و شبا خوابشو می دیدی تا اومد خواستگاریت ---یادمه بابابزرگ گفته بوده آرزوش بوده حتی یه روز گل اون باشی ---و این آرزو براش بزرگ تر از اونی بوده که حتی شبا خوابشو ببینه!
کاش چشمای منم هیچ وقت چیزایی که تو این دو سال دیده ندیده بود ---
کاش الانم با داستان شما به خواب می رفتم اما نشد به یاد تک تکشون اشک ریختم و تلخ به خواب رفتم ،خیلی تلخ ،کاش این آدمای سیاه شده ،همون گلای قدیمی فقط یه باراون لحظه خوبو آرزو می کردن و به سیاه چاله ها نمی رفتن -----
دلم گرفته – نمی تونم بنویسم از ته دل ،دل نوشته هام بوی گریه می گیره اگه همه چیزو بنویسم ----یاده این شعره حسین پناهی افتادم :

مادربزرگ!
گم كرده ام در هياهوي شهر
آن نظر بند سبز را
كه در كودكي بسته بودي به بازوي من
در اوين حمله ناگهاني تاتار عشق
خمره دلم
بر ايوان سنگ و سنگ شكست
دستم به دست دوست ماند
پايم به پاي راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تكه تكه از دست رفته ام
در روز روز زندگانيم

    *******

نوشته شده توسط پگاه امینی در 23:7 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385
يک روز -----

يک روز دوباره بلند بلند می خندم
یک روز که خورشید خودش را به من نشان می دهد
دوباره می خندم
و آن روز،
زودتر از چشم های توست
من از خش خش برگ ها فهمیدم
رفتن ،همان آمدن است
که در جايي ديگر
اتفاق می افتد !
         ***

پ.ن: از دوست داشتن ها .


 

نوشته شده توسط پگاه امینی در 13:32 | | لینک به این مطلب