
این خیلی مهمه که برای یک نفر تو این دنیا خیلی مهم باشی ، آدم های زیادی رو هر روز می بینی دوستانت، خانواده ات شاید تعدادشون خیلی زیاد باشه خیلی از همین خیلی زیاد ها زنگ می زنن سراغتو می گیرن ، برای اونا به هزار دلیل تو خوب تلقی می شی و بودنشون برای تو یه نعمته ولی گاهی ته قلبت احساس می کنی که با وجود همه اتفاقای خوب یه چیزی کمه چون اون حسی که باید رو این رابطه ها به تو نمیدن ، بعد ممکنه چشماتو ببندی و حس کنی برای یک نفر تواین دنیا خیلی مهمی ، شاید حتی چشماتم نبندی شاید تو یه فروشگاه بزرگ باشی شاید حتی با نگاه کردن به کالباس حس کنی برای کسی تو این دنیا خیلی مهمی چون کالباس برای تو یادآور یه خاطره ست یه خاطره با طعمی متفاوت .
شاید تو یه موضع دردناک باشی منظورم اتفاق بدیه که بغض به گلوت آورده ولی بازم اون احساس رو داری ، چشماتو ببندی یا نبندی راه بری یا بخوابی این حس با توزندگی می کنه سکوت کنی یا خیلی پر انرژی با دوستات بخندی می دونی که اون یه نفر هست و تو تمام این سالها ی عمرم مطمئن شدم که این احساس عین خوشبختیه شاید سالهاست که ازش دوری شاید هم سالها ازش دور باشی ولی احساسش تو قلبت هفتگی و روزانه نیست لحظه به لحظه ست .
تو و اون معمولی هستید دو تا آدم مثل همه ی آدم های دیگه با همه ی تنهایی ها غصه ها ، شادی ها موفقیت ها اما تو همه ی لحظه های شاد چهره اونه که به تو لبخند می زنه و تو غم هات چهره اونه که میگه که تو می تونی دوباره لبخند بزنی.
لبخند می زنم...

همیشه باید یه جاهایی باشه که وقتی اونجایی احساس ناب انسان بودن داشته باشی همیشه باید باورهایی ته دلت اینقدر راسخ باشه که برای از دست ندادن اونها تلاش کنی .
این روزها باورهای من امیدهایی که هنوز کم رنگ نیستند باعث حرکت من شدند وگرنه روح من زیر بار این همه سکون حتما ترک بر می داشت .
می نویسم به امید روزهایی که خواهد آمد و لبخند می زنم برای باورهای هنوز باقی مانده ی اعماق قلبم .
هنوز شادم و ادامه راه همچنان برای من زیباست .
هرچقدرهم که حالم گرفته باشه یا هر چقدرهم که خوشحال باشم فقط یه چیزهای خاصی می تونه منو به حالت عادی برگردونه یکیش مرور نوشته های قدیمی خودمه که تو نیمه شب ها برای دلم نوشتم برای خودم برای ادم های زندگیم و برای حرفهایی که به کسی نمیشد زد برای آرزوها ی نیمه شبم وقتی به آسمون نگاه می کردم از پنجره آشپزخونه و به خونه های ساکت وخسته و کوچه های پر از سکوت بی هیچ نوری نگاه می کردم و احساس ادم های توی خونه ها به شادی ها و غم هاشون به تنهایی هاشون و شاید بسیار خوشبخت بودنشون برای داشتن حس خوب داشتن یه خونه و یک همراه .
امروز به دل نوشته هام نگاه می کردم به گذر زمان و اینکه چقدر طرز فکرم تغییر کرده و به موضوع هایی که بعضی وقت ها باعث شده بود شبانه برگه بیارم و چیزی بنویسم یا تو خواب تا صبح تکرار کنم ناخواسته اون واژه ها رو و چیزهایی که دیگه برام وجود ندارن، دیگه تو درونم حسشون نمی کنم بعضی وقت ها دلتنگشون میشم همه جور تغییری هم خوب نیست دلم برای ادم هایی که یه زمانی تو نوشته هام حضور داشتند و شاید دیگه خاطراتشون خط کمرنگی تو نوشته های باشه تنگ میشه زندگی با وجود ادم های اطرافت رنگ می گیره این مرور خاطرات رو وقتی همه شهر در خوابه نازه رو دوست دارم .
کاش میشد شبانه رفت و قدم زد شاید از کوچه هایی که دوستشون داری بوی خاطره داره برات گذر می کردی شاید بازهم قلبت تند می زد برای تصمیم های مهمی که تو اون کوچه ها برای دلت گرفته بودی برای لیست کردن هدف هات و محکم قدم برداشتن هات که پگاه تو می تونی ، پگاه تو باید صبر کنی ، پگاه ....
دلتنگ خاطراتم میشم گاهی و شاید این نوشته ها یه مرهمی قشنگی باشه به همه دلتنگی های شبانه و آرزوهای دور و دراز من .اما قشنگ ترین بخش مرور خاطرات شبانه امشب من بخش هایی بود که احساسم به اونها همیشگی بوده ادم هایی که همیشه بودن و لبخندهایی که از ته دل با اونها قسمت کرده بودم مگه دل یه ادم چه تمنای بیشتری می تونه داشته باشه همین که شبی تو سکوت و خاطره ایی زیبا لبخندی از رضایت به لبات بیاره کافی نیست؟
اعتراف من از نگاه توست
که مثنوی را در آن خوانده و به باد سپرده ام
***

همین چند روزه پیش بود که به خدا می گفتم حتما از من رنجیدی که نزدیکم احساست نمی کنم شاید هم غمی ،خطی ،خنجری به دلم خورده که ازتو دور شدم نمی دانم ولی هر چیزی که هست فراموشم کردی یا فراموشت کردم !
اما امروز خوشحال شدم دلم کمی سوخت که چقدر ساده خوaشحال میشیم چقدر کودک می مونه دلهای ما و چقدر الکی دوست داریم بزرگ باشیم ما ادم ها .
و چرا این همه زمان هست که خوشحال نیستیم امروز به این فکر می کردم که چقدر ساده خوشحال شدم تنها به خاطر باز شدن یک گره کوچک و به این فکر کردم که چقدر ممکنه فردا روزی برای آرزوی که در دل دارم خوشحال و خوشبخت باشم چقدر این خوشبختی می تونه بزرگ تر از دل من باشه !
دلم می خواهد نذر کنم اما این اولین باره که این احساس رو دارم صادقانه همیشه از نذرهای آدم های اطرافم متعجب میشدم با خودم فکر می کردم که یا ایمانشون قوی تره یا مشکلاتشون زیادتر.
اما امروز به نذر فکر کردم به چیزی که خیلی از دلم باشه و دلم خواست جایی برای از دل دعا کردن پیدا کنم که چشمای آدما تو رو و نگاهت رو حلاجی نکنن فقط تو باشی و خدا و آرزوت.
یعنی یه چنین جایی هست؟
دوستم امروز گفت یه جمله زیبا درباره تولد بگو ، فکر کردم .....
بنویس تولد لحظه برآورده شدن یک آرزوست
***
به چیزهای دیگری فکر کن !
سوای سواری که در رویاهایت
می آید و می نشیند
مثلا
چقدر مانده به جنگل
وقتی درخت هم نمی داند .
***


بعضی وقت ها از یه چیزایی خیلی خوشمون می آد از استفادشون لذت می بریم به نظرمون خیلی جالبه ولی بعد از یه مدتی احساس می کنی که نه چیزی که دلت می خواد رو بیان نمی کنه و دیگه از استفادش مثل قدیما لذت نمی بری حتی بدترین قسمتش اینه که ممکنه برداشتی که تو از یه آیکونی داری کاملا با برداشت طرف مقابلت فرق داشته باشه و اونوقت احساس درماندگی می کنی .
این پستم راجع به به این آیکون هاست این شکلک های بانمک که یه زمانی فکر می کردم چقدر احساسات رو منتقل می کنن ولی دیشب فکر می کردم که خوش به حال مادربزرگ پدربزرگ هامون برای بیان دلتنگی و شادی ، بیان احساس و عشق میرفتن کنار چشمه های آب مادربزرگ طنازی می کرد و پدربزرگ از اینکه مادربزرگ ملکه دلش شده احساس مردی و مردانگی ، شاید خیلی زندگی آسون تر شده باشه و به محض اینکه با عزیزی هم صحبت بشی همین آیکون ها به کمکت بیان ولی این فضا کجا و اون فضا کجا .
هر روزی که از عمرم می گذره بیشتر می فهمم که چقدر همین چیزای کوچیک ما رو از احساسات واقعی مون دور می کنه یادمه ترم آخر دانشگاه یکی از دانشجوها یه سوال نه چندان جالب پرسید استاد بعد از توضیح سوال جلوی حلش نوشت : دو نقطه دی !
خوب یادمه که این حرکت نه تنها برای دانشجوها عجیب نبود بلکه همشونم لبخند زدن انگار براشون یادآور کلی خاطره های شبانه و پشت کامپیوتر نشستن بود کلی بیان احساسات مجازی .
چقدر زود بعضی از خوب و بد ها تو زندگی تغییر می کنه ، دلم بعضی وقت ها برای سنتی بودن تنگ میشه برای امنیت دنیای واقعی برای گرمای دست عزیزام برای لبخندهای واقعی ، برای نوشتن نامه روی برگه کاغذ برای حس بوی مداد ، برای دفتر خاطرات با جلدهای خوشرنگ ، برای بازیهای تو کوچه برای 7 سنگ و رنگو وارنگه یا گرگم به هوا ، برای در آغوش گرفتن و بوسیدن .
بعضی وقت ها ته دلمون خیلی دلتنگ احساسات واقعی بین ادم ها میشیم ولی چون ادم های عزیز زندگیمون همه دورند یا اینکه فقط میشه اونها رو تو دنیای مجازی پیدا کرد چاره ای نیست توام به همون دنیا برمی گردی و دستهات ناخود آگاه تایپ می کنه :
>D:<
(:
پ. ن:
خود را می بوسم
از این رو که در منی
هوای بعد از باران را هرگز نچشیده بودم
***
امروز بعد از مدتها بعضم ترکید...
این روزها خیلی حال عجیبی دارم خدایا چقدر خودم و آدمهای اطرافم به تو نیاز داریم دستتو محکم تر بذار روی شونه هامون بعضی وقت ها احساس می کنم که واقعا جز به مهربونیه تو هیچ چیزی حل نمی شه خدایا آدم ها چقدر حساسند چقدر به همدیگه نیاز دارن یه کاری کن دل هایی که با هم جورن به هم نزدیک بشن خدایا تو می دونی همه آدم هات صبر یوسف و ذلیخا رو ندارن تو می دونی وقتی ما رو آفریدی چقدر ظریف و شکننده بودیم شاید این روزها و این همه اتفاق چهره های ما ادم ها رو سخت تر و جدی تر کرده شاید لباس های رنگی و فاخر می پوشیم و دارایی های زیادتری داریم شاید تحصیلات بالایی داریم یا بهترین امکانات رو داریم ولی خودت می دونی چقدر روحمون ظریفه چقدر حساسیم و بعضی وقت ها چقدر دلامون می لرزه تو حادثه ها .
این روزها زندگی من جای بین ابراست اون بالا که ابرها جا به جا می کنن همه چیزمو احساساتو ، آرزوهامو باورم نمیشه انقدر زندگی خاص باشه این روزها مرزی بین رویاهام و واقعیت نمی تونم بذارم انگار خوابم.
وقتی بعد از سالها دوستی رو در آغوش بکشی که تمام خاطرات کودکیت رو با خودش داره و با چشمهای درشتش دنبال کسی آشنا می گرده برای گریه هاش ومیون اون همه آدم تو رو پیدا می کنه .
وقتی از راه دور صدایی رو می شنوی که دوست داری بتونی دستاشو تو دستت محکم بگیری و فشار بدی و بگی که نگرانیها بالاخره تموم میشه و نتونی .
خدایا میون این همه امید و نا امیدی ، دوری و نزدیکی و چیزهایی که مصلحتشو هیچ وقت کسی جز خودت نمی دونه تمام حرف من اینه که دستت رو روی شونه های ما محکم تر بذار .
زیبا
زیبا هوای حوصله ابری است
چشمی از عشق ببخشایم
تا رود افتاب بشوید
دلتنگی مرا
***

در جزء جزء مراحل زندگیم به چیزهای که می دیدم شک کردم با خودم تحلیل می کردم که چیزی که چشمام می دید به راستی حقیقت بود یا نه؟ تو این راه بعضی از چیزهایی که بدون فکر درستی شون رو قبول کرده بودم ازم دور شدند اینقدر دور که دیگه هیچ رد پایی ازشون تو زندگیم نیست ، می دیدیم که ادم های اطرافم احساسات اطرافیان خودشون رو نادیده می گرفتن و رفتارهاشون و تحلیل می کردن همیشه حق با اونها بود و طرف مقابل جایی برای اثبات نداشت ، ادم های زندگی من شاید تعداشون زیاد نبود ولی کمک کردند که به باورهام نزدیک و نزدیک بشم هم آدم های خوب هم آدم های بد، گاهی دلم خیلی ترک برداشت و گاهی با خوشحالی مطمئن شدم که چیزهایی واقعا وجود داشتند و زیبا بودند .
در تمام این مسیر پر پیچ و خم که گاهی خیلی عجیب پیش رفت تنها دو چیز بود که به وجودش شک نکردم : خدا و عشق .
و حالا احساس می کنم که یک حس قوی و یک نیروی معنوی کمک می کنه با خیلی چیزها روبرو بشم شاید محتاط تر از قبل و کمی سخت تر اما همین ها برای خوشبختی های کوچکم کافیه احساس می کنم به تمنای دلم رسیدم و تنها به خدا پناه می برم و دیگر هیچ .
الهی همه شادی ها بی یاد تو غرور است و همه غم ها با یاد تو سرور (خواجه عبدالله انصاری)

پاییز برای من همیشه خاص ترین و خاطره انگیزترین فصل بوده همیشه اتفاق های مهم زندگی من که مسیر زندگیمو تغییر داده تو این فصل بوده و من هیچ پاییزی رو بدون حس های خوب پشت سر نذاشتم
پاییز امسال برای من یه پاییز خاص تر شده پاییزی که هم دلتنگی داره هم خوشحالی ،برای یکی از عزیزانم خیلی خوشحالم برای اتفاق های خوبی که براش پیش اومده از ته قلبم خوشحالم و این پست رو با تمام وجود براش می نویسم چون می دونم لیاقتش بهترین هاست .
تو این چند سالی که از خدا عمر گرفتم به یک نتیجه مهم رسیدم که هر روز که می گذره بیشتر از قبل به درستی اون ایمان پیدا می کنم همون جمله معروف که آدم ها نون دلشون رو می خورن !
سالها پیش دیدمش با مهربانی از اطرافیانش حرف می زد و نگران زمان طولانی بود که در جاده تا رسیدن به مقصد داشتم بی هیچ ریایی از خودش و داشته هایش برایم حرف زد بی هیچ تظاهری و چقدر مهربان بود
سالها گذشت و از دور و نزدیک مهربانیهایش را دیدم به همه ادم های دنیا نه تنها به من ، انسانیت را از رفتارش می خواندم و مهربانی هایش را حتی برای پیرمرد ساندویجی یا آن پسرک روستایی که پیاده مسیرش را طی می کرد برای خوشحالی همه خوشحال بود مادیات برایش اهمیتی نداشت وقتی با نبود اسکناس هایی دل کسی شاد میشد .احساس مسئولیتش در مقابل آرامش و خوشبختی اطرافیانش همیشه متعجبم می کرد کمتر کسی شبیه او دیدم برای غم هایم از دل غمگین بود و برای شادی هایم خوشبخت و شاد میشد.
این روزها برایش خوشحالم برای همه چیزهای خوبی که برایش رقم خورده و برای مسیر بهتری که درزندگی آینده اش پیش رو دارد و مطمئنم که آدم ها نون دلشون رو می خورن چون دلش از جنس باران بود و هست و می ماند .
آرزوی من برایش بهترین هاست و از خدا می خوام که قلب مهربونش رو ناملایمات زندگی آزار نده و به چیزی که در دل آرزوشو داره برسه .
پاییز امسال رو به خاطر این اتفاق های خوب در دلم جشن گرفتم دلم پر از رنگه مثل برگهای پیچک باغچه کوچکمون و از خدا ممنونم .
***

عجیب بود همیشه شنیدن داستان آدم هایی که با مرگ دست و پنجه نرم می کردند روزها به سختی با طبیعت روبرو می شدند و شب ها در شرایط سخت می خوابیدند ، آدم هایی که پس از روزها به ارتفاع خیلی بلندی می رسیدند بعد پرچمی در زمین نصب می کردند و عکسی به یادگار می گرفتند و ...
اما همیشه دیدن عکس هایشان یک چیزرا به ذهنم می آورد که که این آدم ها چقدر شبیه هم هستند ! حتی عکس ها، حتی نقطه ایی که مرکز توجه شان بود در عکس و حتی حالت صورتشان خیلی عجیب بود مگر این ادم ها در این مسیر چه چیزی دیده بودند؟ به چه چیزی فکر کرده بودند؟
چند روز پیش دیدمشان ادم های این چنین که نگاهشان به جای دیگری بود... وقتی گروه به دو نیمه تقسیم شد و گروه عازمان قله راه دیگری در پیش گرفتند باز هم فکر می کردم که چرا این چنین شتاب دارند مگر در ان بالا چه چیزی در انتظارشان است ؟
گروه دور میشد و من همچنان فکر می کردم.... صدای زنگوله های گله بزها و شر شر آب و گروهی که دور و دورتر میشد یکی از صحنه هایی بود که برایم همیشگی شد، میان همه این زیبایی ها چیزی که در دورنم رخ داد احساس خاصی بود که به کوه پیدا کرده بودم وقتی نم باران به صورنم می خورد و خنکی هوا گونه هایم را نوازش می داد ودر تمام این لحظه ها دلم گرمه گرم بود .
احساس قشنگی بود دور ریختن تمام تفاوت ها و یکی شدن و همکاری برای سلامت گذشتن از آب خروشان آبشار بالا دست ، احساس قسنگ تری بود وقتی که میان دلهره ها می خندیدی و صدای خنده هایت در جمع اعضای دیگر گروه محو می شد ، صدای زنگوله ها مرا یاد خاطرات کارتون های دوران کودکیم می انداخت و یاد قصه های پر از مهربانی مادربزرگ.
وقتی بعد از گذشت ساعتی به پشت سرم نگاه می کردم با خوردم می گفتم چقدر پستی پست سرمان جا مانده ، انگار عاشقش شدم عاشق سکون و غرورش ، شاید زندگی خیلی بیشتر از چیزی که ما فکرش را می کنیم کمکمان می کند که بدانیم روحمان تشنه چیست عاشقش شده بودم عاشق صدای زنگوله هایش و هوای شعر گفتن در سرم بود شاید زندگی مرا به مسیری می برد که همیشه در دل عاشقش بودم .
موقع برگشت سکوت کرده بودم بوی خاک باران خورده به سکوت دعوتم کرده بود شاید حالا کمی فهمیده بودم چرا آدم های توی عکس ها اینقدر شبیه هم بودند .
سنگی که در دستم بود در جیبم گذاشتم ،قله صدایم می کرد ........
باید باور کنیم
تنهایی
تلخترین بلای بودن نیست،
چیزهای بدتری هم هست،
روزهای خستهای
که در خلوت خانه پیر میشوی...
و سالهایی
که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است.
تازه
تازه پی میبریم
که تنهایی
تلخترین بلای بودن نیست،
چیزهای بدتری هم هست:
دیر آمدن!
دیرآمدن!»
(آنسوی پنجره، سه پرنده کوچک، چارلز بوکوفسکی)

